کــــــــار بـــــــرای فـــــــردای بـــــــهتر Shuhada Organization Thursday, September 09, 2010
Shuhada Organization Shuhada Organization Shuhada Organization
صفحه اصلی | اخبار | منابع تمویل | گزارشات | ساحات کاری | دفاتر | نشریات | گالری | تماس با ما
English | دری

برنامه ها

Dr.Sima Samar
داکتر سیما سمر مؤسس شهدأ ارگنایزیشن (تاریخچه زندگی)

جستجو:
خاطــره ها

کار بازسازی شفاخانه شهدا

Shuhada Organization در جاغوری شروع شده بود و ما از اینکه توانسته بودیم برای اعمار این شفاخانه پول و امکانات بدست آوریم خیلی خوشحال بودیم . باید برای اعمار این شفاخانه سمنت می فرستادیم. سمنت در کویته خریده شد ، رفتیم سرای که آن را بار کنیم ، نرخ بارکردن هر خریطه سمنت دو روپیه بود ، اما آنروز نمی دانم چرا جوالی ها حاضر نشدند کمتر از 5 روپیه بار زنند . گفتم این سمنت را برای اعمار یک شفاخانه به داخل افغانستان می فرستیم ، فایده ای نکرد، واقعاٌ متاثر شدم ، خودم شروع کردم به بار زدن سمنت . نزدیک به 50 تا 70 خرطیه را بار زدم که جوالی ها حاضر شدند مطابق نرخ بازار سمنت را بار زنند. سمنت به جاغوری رسید . اما قسمت اعظم آن توسط گروههای مسلح چور شد. در سالهای اول بارها اتفاق افتاد که مواد ساختمانی ، قرطاسیه و دیگر وسایلی را که شهدا ارگنایزیشن را هزار زحمت به داخل می فرستاد از سوی افراد و گروههای مسلح چور می شد . مثلا سه بار مواد ساختمانی شفاخانه شهدا در جاغوری و همچنین چندین بار مواد ساختمانی مکاتب در جاغوری چورشد دشوار دیگر این بود که هیچ منبعی برای شکایت و دادرسی وجود نداشت .
عبدلروف نوید

به یاد می آورم آوانی

Shuhada Organization که کوچک بودم و صنفم چهار بود ، روزگاری که چشمم رنگ موسمش را نمی دید و در کتاب سال ماه حرام نبود روز و شبش فاصله میان دو چشمک خورشید بود و مادام چنین بود ، چه که من در شوق پرورده شدن بودم ، پای کودکانه من همپای کودکان همگنانم ایام تمام مدار بسته راه مکتب را مشق می کردیم . شوقی بود که قلم بدستانم می داد تا فردوس برینم را نقاشی کنم اما .. صنف را سقفی نبود و در همه فصلها زیر چتر آسمان بودیم. ویرانه های چند دکان که در حوالی مرولک بازار انگوری باد و باران می خوردند ، مکتب ما بود . چنان بود که گوئی گنج را به ویرانه آورده باشند و این شرط انصاف ومروت نبود . کسی فرهیخته در کار بود که حجرالاسود را به جای بایسته بنشاند و مکتب را از ان ویرانه برهاند. این انتظار نیک دراز نگشت که روز در جماعت همراه زمزمه افتاد که زنی بزرگی به سوادی آراستن مکتب ما به اینجا آمده است. او را همه مادر خواندند . ما هم به پاسداشتنش ترانه "مادر " زمزمه کردیم : " ای مادر عزیز که جانم فدای توا " قربان مهربانی و لطف و صفای تو ..." او در مقام یک اسوه بود ، قامت بلند خدمت و ایثار برای خلق خدا .. دیار او به جانها حلاوت داد ، برای کودکان شوق به آرمغان آورد و به مکتب آذین نوبست. او راه دشوار آموزش با برای ما آسوده کرد ، مکتب ما را از نو ساخت و از گوشه ویرانه نجات داد . و این بی تردید نعمت کلان است برای مردمی و کودکانی که می خواستند مدینه فاضله آباد کنند اما دست و پای بسته داشتند . او نه تنها امکانات مادی فراهم آورد بلکه برای اندیشه های بسته و در بند نیز خط تازه بخشید ، او می رود تا افق های نو برای حیات انسانی و آرمانی ترسیم کند. او به واقع قهرمانان بزرگ است او داکتر سیما سمر است. در جور و اختناق مستبدانه حاکمیت طالبان که آموزش دختران ممنوع بود ، شهدا ارگنایزیشن توانست مکاتب دخترانه را حفظ کند یادم هست ، آن کار با چه زحمت و مشقت کلان همراه بود ، مکاتب شهدا در حالتی درهای خود را به روی دانش آموزان دختر نبست که آنها برای گریز از تجسس طالبان آمد و رفت پنهانی به مکتب می کردند و از راه های عمومی آمد و شد نمی توانستند . اما اکنون به همت شهدا ارگنایزیشن در دانشگاه های مهم کشور راه یافته اند. به نظر من شهدا ارگنایزیشن نهادی است که نگاهش را به افق های دور ، به چندین قرن آینده ای افغانستان دوخته است . بنیانگذاران این نهاد به خوبی می دانند که درد اصلی ملت از بی دانشی ، تبعیض و بی قانونی منشا می گیرد ،لذا درمان آن را در همگانی شدن دانش می دانند و تلاش می کنند تا مردم را با دانش آشتی بدهند . با همین هدف و به جنگ جهل و ظلمت می رود و با ایجاد هر مکتب در واقع با جهل و وحشیگری می رزمد. تا دیروز یکی از گرفتاری های جامعه ما تک منبعی بودن این جامعه بود . یعنی فقط یک صنف مشخص اجتماعی یگانه منبع معرفت شمرده میشد. مردم از نان تا نام ، از حقوق تا سیاست را از این صنف می خواستند . از دیانت تا طبابت را از این صنف می فهمیدند . این امر جامعه را بی تعادل ساخته بود. اما امروز دانش ، مبنع دیگر معرفت سر بلند کرده است و مردم دیگر طبابت را ز طبیب می طلبند نه کس دیگر . در چنین وضعیت جامعه تعادل خود را باز می یابد واز این گرامی تر اینکه جمال و جلال جامعه رنگ جهان نو خواهد یافت و در تعبیر ساده تر توسعه در این چنین بستری است که راه به دورن جغرافیایی باز خواهد کرد.
عبدالاحد فرزارم 10 قوس 1386

قهرمان زندگی من

Shuhada Organization فکر می کنم هر فردی در دوران معینی از کودکی یا نوجوانی اش حد اقل به یکی از افراد پیرامونش به عنوان قهرمان یا الگو. نگاه می کند ولی قهرمان زندگی من کسی است که من از وقتی فهمیدم که من کی هستم تا حال همواره او را به صورت یک قهرمان و یک موجود استثنایی می بینم. این قهرمان زمانی در زندگی ام شکل گرفت که شاگرد صنف پنجم بودم .آنروز ها در خرابه های محله مان چوکی های از سنگ ساخته بودیم و به آن دل خوش کرده بودیم که ما در صنف درسی خود چوکی داریم. دقیقاً یادم نیست که چند شنبه بود ، معلم ریاضی ما طبق معمول از من خواست تا بروم از اداره تباشیر بیاورم ، آن روز آمد هیات فضای مکتب را پر کرده بود. می گفتند درسهای خود را خوب بخوانید که از موسسه شهدا ارگنایزیشن هیأت می آید . فردای آن روز ساعت درسی ما جغرافیا بود ، معلم ما هنوز به صنف نیامده بود چند نفر که ما آنان را قبلاً ندیده بودیم وارد صنف ما شدند سر معلم مکتب وسایر معلمین آنان را همراهی می کردند، در میان آنان شخص مهربانی به چشم می خورد ، او نظری به چهار گوشه صنف ما انداخت و لحظه ای به سقف لمیده ای صنف ما خیره شد سپس پرسید کفتان صنف شما کیست ؟ من ایستاد شدم از کلمه هیأت خیلی ترس داشتم چون پدرم بارها قصه کرده بود که هیات آمد فلانی را از کار بر کنار کرد و... فکر می کردم اگر من هم درسهایم را درست نخوانده باشم هیات مرا از مکتب اخراج می کند دقیقا یادم هست که این سوال را از من پرسید :در دنیا چند براعظم وجود دارد ؟ و من جواب دادم شش براعظم . تبسمی کرد و ادامه داد ما پنج براعظم خوانده بودیم . اما از اینکه من با قاطعیت از جوابی که داده بودم دفاع کردم خوشحال به نظر می رسید. چندی نگذشت که برای ما مکتبی از سنگ و سمنت ساخته شد وبر سر دروازه آن تابلوی کلان نصب شده بود . که روی آن نوشته شده بود شهدا ارگنازیشن سر انجام دریافتم که همان هیأتی که از آن پرسیده بود در دنیا چند براعظم وجود دارد برای ما مکتب ساخته است. روزی مجله ای را بدست یکی از همصنفانم دیدم که در پشت جلد آن عکس رئیس همان هیات شهدا ارگنایزیشن به چشم می خورد مجله را از دوستم گرفتم ، دزدانه این عکس را از مجله کندم و بردم بر دوارخانه ام نصب کردم بعد از آن هر وقت از زندگی مأیوس می شدم با دیدن این عکس دوباره نیرو گرفته و در راه تحصیلم تلاش می کردم . مدتی است که جای این عکس را با یک عکس کلانش تبدیل کرده ام ، زیرا می خواهم او قهرمان نسلهای آینده خانواده نیز باشد . دوست دام که هر وقت کودکان خانواده از من بپرسند که این کیست ، چی کاره است ، چرا عکس او با حرمت خاصی در خانه ما نصب شده ؟ من با افتخار توضیح دهم و بگویم این شخص بنیانگذار شهداارگنایزیشن است. کسی که برای ما مکاتب و شفاخانه ها ساخته است ، و برای صدها یتیم و بی سرپرست که از سرما اشک در چشمانشان خشکیده بود آشیانه های گرم ساخته است . آشیانه های که صدها یتیم معصمومی را که از گرسنگی و درد ، پای بر زمین می کوبیدند همچون آغوش گرم مادر در برگرفته است. زمانی که من در مناطق مرکزی افغانستان سفر نمودم به مکاتب و شفاخانه های زیادی بر وردم که همان تابلوی شهداارگنایزیشن بر دروازه آنها نصب شده بود در سال 2004 میلادی وقتی او از آشیانه بامیان دیدن می کرد ، بیوه زنانی که به استقبال او به صف ایستاده بودند ، با دیدن دکتر چشمان شان از خوشحال بر می زد ، و اطفال یتیم با شعار های کودکانه شان که بر روی صفحات کلان کاغذ نیز نوشته شده بود به استقبال او ترانه کودکانه شان را زمزمه می کردند ، و در نگاه آنان امید موج می زد ، با آنهم که خود یکی از کسانی بودم که از مکتب شهدا فراغ شده بودم اما مشاهده این صحنه در زندگی من خیلی تغییرات آورد. چون تازه فهمیدم زندگی کردن برای دیگران چقدر لذت بخش است.
بازمحمد اموزگار (نجفی) بامیان

شش ماه بود

که به معلمان معاش نداده بودیم ، منتظر حواله دار بودیم اما هیچ حواله داری حاضر نبود پول معاش معلمان را انتقال دهد چون یک بار که یکی از آنان این کار کرده بود ، نا گزیر شده بود و برابر پول حواله تاوان بدهد و تعهد کند که دیگر برای مکتب کفر و الحاد پول نیاورد ، بالاخره نا گزیر شدیم یکی از معلمان را مخفی به پاکستان فرستادیم و او شخصاً معاش معلمان را آورد. چنین سفر های گاهی بیش از ده روز طول می کشید و داشتن پول نقد واقعاً خطر ناک بود . نکته جالب دیگر این بود که همه روزنه شایعاتی را پخش می کردند که معلمان دستگیر و مجازات می شوند. یعنی میخواستند با پخش چنین شایعاتی معلمان را وادار به ترک مکتب کنند، ولی عده ای از معلمان واقعا با قبول مشکلات و خطرات به درس و ترس ادامه دادند.
یوسف نایبی

من "نصرت " هستم

Shuhada Organization خاطرات کودکی همیشه شیرین ودل انگیز است. این حرف را زمانی درک کردم که بزرگان خاطرات دوران کودکی شانرا با لحن شیرین و جذاب قصه می کنند و از تکرار این قصه ها اصلا احساس خستگی نمی نمایند. اما شما می توانید کسانی را درین عالم بیابید که از دوران کودکی اش می ترسد وخاطرات کودکی اش عین کابوسهای آزار دهنده برای اوست. یکی از این افراد منم. از دوران کودکی ام جز رنج و درد، چیزی به یاد ندارم. پانزده سال قبل درقریه دشت تیکه فولادی، به دنیا آمدم. هنوز هفت ماهم نشده بود که پدرم در یک انفجار ماین من وخواهرم را برای همیشه تنها گذاشت. مادرم به دنبال پدر، ما را ترک کرد تا زندگی ای برای خودش بسازد. از مادرم گله ای ندارم، او حق داشت برایش زندگی کند واز رنجی که در انتظارش بود، برهد. شاید درین دنیا قاعده این باشد که " هرکس باید بار خود را خودش ببرد". از پدرم فقط یک چیز نزد من به یادگار ماند. " نصرت"، نام زیبائی که هر لحظه به من نیرو می دهد و احساس یاری و همدردی با دیگران را در من زنده نگهمیدارد. شاید پدرم مرا ترک کرد وبا اهدای این نام به من گفت: " توباید یاری گر دیگران باشی وانسانهای درمانده را نجات دهی". اگر چنین نشده بود، شاید من به آشیانه راه نمی یافتم وراه مادرم" سیما سمر" را که ناجی انسانهای درمانده است، نمی رفتم. بدینترتیب زندگی من وتنها خواهرم، با رنج و بی پناهی آغاز یافت. کاکایم تا هفت سالگی مجال مان داد وپس از آن در پی بهره کشی اقتصادی از ما شد. صبح وقت هردوی مان بوجی های مخصوصی را می گرفتیم واز کوه ها، مواد فضله حیوان را برای استفاده محروقاتی جمع می کردیم. قاعده این بود که باید تا ساعت 12 برمی گشتیم وبوجی ها کاملا پر می بود. وگرنه به شدت سرزنش مان می کرد. بعد از ظهرها نیز به همین صورت برما می گذشت. بزرگترین آرزویم این بود که روزی " شکم سیر" غذا بخورم و مورد لت وکوب خانم کاکایم قرار نگیرم. برای تامین این آرزو خیلی از روزها از خانه فرار می کردم و راهی کوه هامی شدم. شبهای را به یاد دارم که تا صبح بیرون از خانه در سرما می لرزیدم. پس از سالها تحمل رنج و لت وکوب، ناچار راهی بازار بامیان شدم. مدتی بولانی فروشی می کردم وماهانه 300 افغانی معاشم می دادند. یک روز خانمی مرا حین موترشوئی دید. برایم وعده داد که با برادرش حرف می زند تا مرا کمک نماید وکاری برایم دست وپا کند. مدتی شاگردی سلمانی را پیشه کردم. سرانجام تصمیم گرفتم، کابل بروم و آینده ام را بسازم. در یک روز خیلی نیکو، دوستم نصرالله، مرا به مکتب کارته صلح برد و با مسئول آشیانه سمر آشنا شدم. بعد از چند روز از جانب دفتر ساحوی کمیسیون مستقل حقوق بشرافغانستان رسما به آشیانه معرفی شدم. سه سال است که درین ساحت قدسی ( آشیانه سمر بامیان) زندگی می کنم. صنف ششم مکتبم ونمره ام دوم است. درین جا همه آنچه را باخته بودم، باز یافتم: پدر، مادر، برادر، خواهر، احساس پاک وزیبای کودکانه، درس، بحث، غذا، لباس، عاطفه، احترام و هرچه خوبی ونیکی! در یک کلام من زندگی ام را باردیگر درینجا یافتم. وقتی پدرم رفت ومادرهم مرا تنها گذاشت، آنهم در زمانی که من به سرپرستی پدرانه و عاطفه مادرانه، نیاز داشتم، احساس می کردم من تنها انسان بی پناهی هستم که برای استثمار دیگران خلق شده ام و هرزه ای بیش نیستم. کودکان دیگر را می دیدم که خوش وخوشحال، دست در دست پدران ومادران شان گشت می زدند و اقتدار پدران شانرابه رخ ما می کشیدند. آنگاه من غرق حسرت می شدم ودرد می کشیدم، مدام از خود می پرسیدم: چه کسی این جفای بزرگ را بر من و خواهرم روا داشت؟ خدا؟ طبیعت؟ یا انسانهای دون مایه ای که از بی پناهی دیگران لذت می برند و آرامش شانرا در ناراحتی انسانهای دیگر می جویند؟ مگر من وآن خواهر کوچکم، که هنوز مثل یک زندانی زندگی می کند، حق نداشتیم با لالائی مادر بخواب برویم ودست در دست پدر زندگی کنیم؟ آیا ما شایسته این نعمت نبودیم؟ سرانجام به این نتیجه می رسیدم که ما جزوی همان دو زخیان روی زمین هستیم که برای سوختن و درد کشیدن خلق شده اند. در آشیانه دریافتم که هیچ رخدادی در عالم شر مطلق نیست. ممکن در پس هرحادثه ای ناگواری، خیری نهفته باشد. اگر پدرم نمی رفت، شاید من در آشیانه نبودم. آنگاه ازین فرصت ها وزمینه ها که فردای مرا می سازد ومرا وا می دارد تا به انسانهای دیگر کمک کنم، محروم می ماندم. من اکنون خودم را از خوشخبت ترین آدمهای روی زمین می دانم. ومصمم هستم که مثل مادرم، داکتر سیما سمر و پدرم، آقای نوید، به صدها انسان درمانده وبی پناه دیگر، تکیه گاه محکم باشم. من اکنون " نصرت" واقعی هستم، کسی که یاری گر صدها انسان بی پناه دیگر خواهد بود!
نصرت نوید، یکی از کودکان آشیانه سمر بامیان.شاگرد صنف ششم مکتب کارته صلح. 9 ثور 1388 آشیانه سمر بامیان

اگر شهدا تقدیرم را تغییر نمی داد

سه شنبه 13 سرطان 86 دلم گرفته است ، حوصله ندارم به صنف بروم ، چند دقیقه بی هدف زیر سایه درخت های پیش روی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه کابل می گردم ، هیچ چیز به دلم چنگ نه می زند . برای فرار از این حال و هوا به مرکز آی – تی ( فن آوری معلوماتی ) دانشگاه می روم و پشت یکی از کامپیوتر های که به انترنیت وصل است می نشینم . خیلی می خواهم با یکی گپ بزنم ، کسی در لیست " یاهو مسنجرم " پشت خط نیست . یک لحظه بعد " زولیکا " از آلمان روی خط می آید. هفته پیش از طریق انترنیت با " ژولیکا " دوست شده ام. او در دانشگاه آخن آلمان انسان شناسی می خواند . باژولیکا در مورد تفاوت های فرهنگی ، تقابل فرهنگی و جریان جهانی شدن سر گرم بحث می شوم و خیلی زود با او در این موارد زبان مشترک پیدا می کنم . او می نویسد ذهن اش غافل گیر شده است از این گفتگوی انترنیتی با یک جوان 24 ساله افغانی می پرسد "تا چند سال پیش در افغانستان سر زمینی است که انسانها در آنجا فقط در جنگ ، استفاده از تفنگ و کشت کوکنار مهارت و با کتاب و بحث های پیچده انسان شناسی بیگانه اند . کمی فکر می کنم و برای ژولیکا می نویسم ، من در یک ده دور افتاده، در مناطق مرکزی افغانستان درس خوانده ام . او باز می پرسد چگونه ؟ این بار سوال او مرا به گذشته ام ، به یک ده کوچک در مناطق مرکزی افغانستان می برد ، به مکتب که در آن درس خوانده ام و به چوکی چوبی که نامم را با چاقو روی آن کنده بودم و درست شبیه همین چوکی های بود که حالا در صنف دانشگاه روی آن می نشینم شباهت چوکی های سالهای جنگ و عصر صلح و دموکراسی در ذهنم جدی تر می شود . بعد به این می اندیشم که در سر زمین " جغرافیایی سنگ و نیاز " یا مناطق مرکزی افغانستان مکتب و چوکی چطور برای من فراهم شده بود . تکان می خورم و با خودم می گویم مرد حقوقدان و سیاسی ! اگر آن روز ها موسسه ای شهدا نمی بود و تقدیرت را تغییر نمی داد ، حالا تو نیز مانند کسانی که ده سال پیش تر از تو در زادگاه ات متولد شده بودند ، یا یکی از دهقانان مناطق مرکزی افغانستان می بودی و یا یکی از لیلامی فروشان کوته سنگی در کابل.
آصف آشنا دانشجوی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه کابل

روز و روزگار من

Shuhada Organization مطمئینم که همه شما درمورد " خشونت" خیلی شنیده اید، خشونت خانوادگی!
شاید شما شنیده اید، اما من خشونت را دیده ام ویکی از قربانیان بی چون چرای آنم، من ومادرم، زن بی پناهی که همه چیزش، چشم، کودک وهمه زندگی اش راازدست داد.
در دره فولادی مرکز ولایت بامیان به دنیا آمده ام آه! چه دشوار وجان فرساست یاد آوری روزگار کودکی من، روزگاری که از آن جز لت وکوب مادرم چیزی دیگری در ذهنم نمی رسد. برخی ها از عاطفۀ پدر، زیبائی روزگار کودکی، جست وخیز کودکانه لذت های دوران مکتب و.... سخن می گویند. من باور نمی کنم، اصلا باور نمی کنم. کدام طفلی از عاطفه پدر بهره برده است واز روزگار کودکی لذتی چشیده است؟ شاید، اما من از دوران کودکی جز رنج چیزی به یاد ندارم.
پدرم مرد خشنی بود. تا آنجائیکه در ذهنم می رسد، هر روز وهرلحظه ای مادرم را مورد لت کوب قرار می داد وبا بی رحمی تمام مجروحش می کرد.. روزهای را به یاد دارم که مادرم از شدت لت وکوب بی هوش می شد ومن در کنارش می افتادم و برای اوناله سر می دادم. خشم پدرم روز افزون بود، هر روز شیوه بی رحمانه تری برای سرکوب مادرم در پیش می گرفت. سرانجام روز نحصی سر رسید وپدرم به بهانه ای مادرم را بی رحمانه تر لت وکوب کرد وسرانجام چشمان مادرم را کور نمود. یکباره هردو چشمش نا بینا شد. هیچ کس نپرسید، چرا؟ هیچ کس نپرسید، گناه این زن بی پناه چه بود؟ آیا او حق نداشت زیبائی های خلقت را ببیند؟ آیا او مثل هر مادر دیگری حق نداشت سیمای تنها کودکش ببیند؟
بعد از آن او مرا نمی دید. تمام عالم بر من ومادرم تاریک شده بود. هیچ پناه گاهی نداشتیم. احساس می کردیم تنهاترین وبیچاره ترین آدمهای این سر زمینیم. اماخشونت پدرم هرروز بیشتر می شد.
ناگزیر همراه مادرم راه فرار را در پیش گرفتیم تا چند صباحی راحت شویم. مدت دوماه در مزارشریف بودیم. مادرم روزانه در کنار سرک گدائی می کرد تا لقمه نانی برای من مهیا کند. شبها در صحن روزه مبارک امام علی پناه می بردیم. چند روزی بود که شاهد خشونت پدرم نبودم. بدین گونه خودم ومادرم را راحت احساس می کردم.
در یک روز شوم دیگر، یکی از اقوام پدرم ما را پیدا کرد ودوباره به خانه باز گرداند. من فکر می کردم شاید پدرم به بی رحمی های بی پایانش پی برده و شاید برای ما دلتنگ شده است. اما این فکر باطلی بود وخیال موهوم! به محض رسیدن در خانه، مادرم فرش زمین شد. می توانید احساس یک کودکی را که تنها پناهگاهش مادرش هست، در هنگامیکه مادرش فرش زمین می شود وناله سر می دهد، درک کنید؟ نه! نمی توانید درک کنید. وقتی می دیدم مادرم دارد بی هوش می شود ومن هیچ کمکی نمی توانستم از خدا می خواستم مرگم بدهد. بار ها از خدا گله کردم که اگر تقدیر ما چنین بود، چرا من ومادرم را خلق کرد تا رنج همه انسانها را ما بکشیم. مادرم همان روزطلاق شد. چشمش را از دست داده بود، زندگی مشترک وکودکش را هم از دست داد. مادرم نمی خواست مرا از تنها بگذارد، اما جامعه مردانه، قانون مردانه وسنت های بی رحم مردانه، مرا از او گرفت. او هیچ یاری گر ویاوری نداشت، تنهای تنها رفت وتا آخرین لحظه نگاه مادرانه اش را ازمن نگرفت. احساس مادرم در آن روز، احساس انسانی بود که همه زندگی اش را پاک باخته بود، هیچ پناه گاهی نداشت. برای آن روز مادرم همیشه گریه کرده ام. مدام با خود فکر می کنم که من پسر خوبی برای او نبودم. او تمام آن رنج ها را به خاطر من تحمل می کرد. سپس مرابه خانه عمه ام بردند، دو هفته در آنجا بودم. روزی مرا در آشیانه سمر آوردند. اکنون چهارسال است که دراینجا هستم. هنگام ورودم از همه می ترسیدم وباورم نمی شد که درین دنیا آدمهای مهربانی هم باشند که تشویقم کنند و دست نوازش بر سرم بکشند. خلاف باور، درین ساحت قدسی، مادر مهربانی را یافتم که صدها کودک بی پناهی مثل من را مادر است و لطفش در بی کران هستی نمی گنجد. او مادر سیما سمر است!! قبل از آشیانه، خشونت ورنج چنان زندانی ام کرده بود که خیال درس وبحث ومطالعه ومکتب در ذهنم راه نمی یافت. اما در آشیانه سمر از صنف اول شروع کردم واکنون صنف پنجم مکتب هستم. در تمام این سالها شاگرد اول صنف خود هستم. اکنون سرشار از امیدم و سرا پا تلاش! حس پیروزی بر همه نارسائی ها در من موج می زند! منم که باید خشونت را نابود کنم. منم که باید کودکان ومادران بی پناه را حمایت نمایم.
منم که باید دست بیچاره گان را بگیرم. منم که باید عدالت را تامین کنم ودر برابر ظلم استوار باستم. بلی! من هستم! چون بیشتر از هرکس دیگر فضیلت عدالت ورذیلت ظلم وخشونت را می فهمم. چون بیشتر از هرکس دیگر می دانم که خشونت چقدر جانسوز است.
سجاد، یکی از کودکان آشیانه سمربامیان و اول نمره صنف پنجم مکتب متوسطه کارته صلح
نگارش و ویرایش: عبدالاحد فرزام
تاریخ: 4/11/1388

  BACK برگشت TOP بالا
کلیه حقوق معنوی و مادی این صفحه انترنتی محفوظ است - شهدأ ارگنایزیشن سال - ۱۳۸۷ ©
طرح ، دیزاین وساخت توسط: محمد قاسم "بیگزاد". شماره تماس: +93 (0)79 53 66 947